دلم حیاط خانه قدیمی پدر را میخواهد...
 
یک بعدازظهر تابستان باشد...
 
باغچه ای آب دهیم...
 
فرشی بیاندازیم روی ایوان
 
بوی خاک و آب و گل و برگ انگور!
 
 صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیم که این حوالی مردم هنوز هم قهقهه میزنند
 
پدر بیاید و طالبی های خنک را یک به یک قاچ کند
 
 و ما بدون تمام ژست های روشنفکرانه با دست یکی یکی برداریم و از عطر خوشش لذت ببریم
 
 دلم آن روزهایی را میخواهد که وقتی کنار هم می نشستیم هیچ کداممان در بند گوشی های همراهمان نبودیم
 
 صحبت از تکنولوژی های به روز و عکس های فیس بوکی دوستان نبود
 
آن روزهایی که تلفن هایمان بیشتر زنگ میخورد و بدون آنکه شماره ای بیافتد از صدای دوستانمان به وجد می آمدیم و 
 هیچ وقت از ذهنمان خطور نمیکردکه "حوصله اش را ندارم "
 
آن روزهایی که آیفون تصویری نبود برای باز کردن در
 
باید از حیاط میگذشتی، چه گرمای تابستان، چه در یخبندان زمستان
 
امــــــــــــــــــــــــــــــــــا حیف...
 همه شان گذشتند
 
از آن خانه چیزی نمانده
 
جزیک خاطره...
 
دلم تنگ است

برای خانه قدیمی ...
 
برای پدرم ...

منبع : Maniz دلم حیاط خانه قدیمی پدر را میخواهد...
برچسب ها : خانه ,روزهایی ,میخواهد ,قدیمی ,حیاط ,خانه قدیمی ,حیاط خانه